بابا لنگ دراز عزیزم

سلام، خیلی وقت بود که دلم میخواست برایتان بنویسم، راستش یکجورایی سخت بود. همه یک سال پیش را بکاپ گرفتم و گذاشتم در صندوقچه خاطراتمان و حالا برای شما مینویسم. حرفهای زیادی کنج دلم تلنبار شده.

اول بگویم که چقدر دلم میخواست من هم یک بابا شبیه شما داشتم و حالا سخت است که بگویم چقدر خوشحالم. آخر می دانید همیشه ناتوانترینم در بیان احساساتم. هر دفعه که لبخند میزند و غرق عشق میشوم و مثله آدم های لال، با خودم میگویم خب هرکس استعدادی دارد و من اینجا تنبلترینم. از آن تنبل هایی که همه تلاششان را میکنند و نمیتوانند و غصه تنها راهشان است.

از حال و احوالم بخواهم بگویم، خوب و خوشحال و دلتنگ خلاصه اش می شود. و دارم تلاش میکنم صفت کنکوری گریان بهشان اضافه نشود. هرچند شاید ندانید، من دختر قوی ای هستم. همین چند روز پیش قسمتی از زندگی ام را (تمامی آهنگ های موبایلم) از دست داده ام و میبینید که هنوز هم سرپا هستم. کنکور که دیگر شوخی کوچکی است. دلتنگی هم که درد بی درمان اینروز هاست. پس لطفا مرا سرزنش نکنید. 

نمیخواهم در اولین نامه حوصله تان را از پرحرفیم سر ببرم. خدا نگهدارتان.

دوستتون دارم, دخترتون.

 

منبع اصلی مطلب : Memento
برچسب ها :
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

سبد بلاگ : نامه اول